تبليغاتX
سفر به انتهای شب
Life requires an audience

 این اولین باری است که تصمیم به نوشتن گرفته ام و هیچ موضوعی توی کله ام نیست. می خواهم قلم (!)، نه این انگشتان هر چه دوست دارند رو این صفحه کیبورد جا به جا بشوند و برای خودشان جمله سازی کنند . دوست دارم به اولین کلمه ای که فکر می کنند مهم است و می خواهند بگویند که در واقع نیاز به گفتنش را دارند اشاره کنند تا من هم پی اون کلمه را بگیرم و ادامه اش بدهم. ..... انگشتانم در حال فکر کردنند ..... تعطیل . خب می گویند که تعطیل . اما تعطیلی چی ؟ زندگی یا ... . نکند خسته شده اند و می خواهند کار کردن را بگذارند کنار ؟ لابد همین است . بله حالا که خوب نگاهشان می کنم می بینم انگار یه کمی خسته اند .  خسته شده اند از بس روی صفحه ها نوشته اند و بعضا حاصل کارشان رفته است تو سطل آشغال. فکر می کنم حق دارند . اصلا باید تعطیل کنم نوشتن را. شاید چند وقتی، شاید برای همیشه. بگذار این سلول های خاکستری هر چه دوست دارند کلمه پشت کلمه بچینند. بگذار این ارتباطی که از هفت سالگی با نوشتن الفبا شروع چند وقتی ناقص بماند. اصلا گور پدر کلمات. می دانی چیست، بعضی وقت باید بگویی تعطیل و این را بچسبانی رو دستانت یا برای محکم کاری بچسبانی روی سرت، باید یک چند وقتی بگذاری انگشتانت استراحت کنند، باید بگذاری این کلاغ های مغزت که قار قارشان تو را به نوشتن وادار می کردند همینجور برای خوشان آواز بخوانند، اصلا بذار حنجره پاره بکنند، چه اهمیتی دارد؟!  و بعد از اینها و بقول دوستی باید دراز بکشی ، دست هایت را زیر سرت بگذاری، به آسمان خیره شوی، و بی خیال ســوت بزنی، و در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند. آن وقت با خودت بگويی: بگذار منتـظـر بمانند .... 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1390   توسط ایمان  | 

بعضی اوقات در زندگی اتفاقی می افتد که مسیر زندگی ات را بکلی تغییر می دهد، طوری که بازگشت به مسیر قبل غیر ممکن می شود. بعضی وقت ها یک چیزی می شنوی ، یک چیزی می خوانی ، یک چیزی می بینی که دیگر کار خودش را کرده. یعنی درست همان جایی که نشانه رفته بوده را می زند و کار تمام است. انوقت است که بازگشت، فکر کردن، زندگی کردن و حتی نگاه کردن به زندگی به شیوه قبل از اون اتفاق محال می شود.

امروز توی پیاده رو خلوت خیابان ارم - که متعجبم کرد از این همه خلوتی- ناله ها و التماس های پیرمردی تقریبا شصت ساله رو دیدم که فکر می کنم یک چیزی رو در درونم شکست یا دست کم ترک برداشت. اون چیز حس خوشبینی من به این مردم نامهربان بود که فکر می کردم - یعنی چند وقتی بود خودم رو گول میزدم - که انگار دارند با هم مهربان می شوند.

پیرمرد بیچاره به مردی که جلوتر از او راه می رفت التماس می کرد و ارباب ارباب می گفت و از او می خواست که بیکارش نکند. وقتی اصرارهای پیرمرد که صداش رو از حد معمول بالاتر برده بود باعث شد چند نفری برگردند یا بایستند و نگاهشان کنند، ارباب که انگار از حضور چند نگاه پرسشگر ناراحت شده بود پیرمرد،که تن نحیفی داشت رو هل داد توی جوب و قدم های تندتری برداشت و دور شد. دوان دوان رفتم طرف پیرمرد تا از توی جوب بیرونش بیارم . دو سه نفری هم آمدند. از دهان پیرمرد آواهایی بیرون می آمد که نفهمیدم ناله بود یا می خواست حرفی بزند. بلندش کردم به سختی می تونست روی پاهایش بایستد. با کسی که داشت به مسئولین کشور فحش می داد زیر بغلش رو گرفتیم و بردیم کنار پیاده رو. گفتم : پدر جان حالت خوبه؟ سرگیجه نداری؟ گفت نه ندارم. چند لحظه ای سکوت برقرار شد پیرمرد سر بلند کرد و به ماها که دورش بودیم خوب نگاه کرد و گفت: « این دعواهارو تو کارخونه هم می تونستم بکنم گفتم بیام اینجا تو خیابون بلکه یه نفر پیدا شه کمکم کنه . تو کارخونه که یه سری کارگر بدخت تو سری خورن اینجام که .... ای بابا دلمو به کیا خوش کرده بودم ، شاهدای ظلم و مبارزای تو خونه » و دست هاش رو به زانوهاش گرفت و بلند شد و آهسته آهسته از ما دور شد.

جمع چهار نفره ما متعجب به هم نگاه می کرد. من هیچ نتونستم بگم، چند لحظه ای ایستادم و دور شدن پیرمرد رو نگاه کردم و به حرفهایی که تک تک سلول هام رو به لرزه درآورده بود فکر کردم؛ و بعد دلیل حضور خودم رو وسط این پیاده رو و اینکه کجا می خواستم برم رو یادم رفته بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم دی 1390   توسط ایمان  | 

زندگی ما آدم ها، خوب که بهش نگاه می کنی از خیلی جهات شبیه به هم است ؛ به دنیا می آییم ، دوران کودکی به سرعت برایمان می گذرد،  در جوانی اغلب یک بار یا شاید بارهاعاشق می شویم ، کارهایی می کنیم اغلب ممنوعه ، به گفته اونچه دین و قانون می گوید ، همگی پیر می شویم و می نشینیم به گذشته مان نگاه می کنیم و بعضا افسوس می خوریم و برای خودمان "چرا" می سازیم و بعد می میریم.

****

با توجه به دوره جوانی می شود گفت، هیچ آدمی - هر چقدر هم عاقل – پیدا نمی شود که در دوره ای از جوانی کارهایی کرده باشد یا حرف هایی زده باشد که یاد آوری اونها برایش زجرآور نباشد و نخواهد که دست کم از ذهنش پاک کند. اما من فکر می کنم برای گذشته بد هر چقدر هم بد ، نباید متاسف بود. چون ما در صورتی می توانیم ادعا کنیم که عاقلیم که قبل از این تحت نظر کسانی به فراگیری دروس اخلاقی پرداخته باشیم. در واقع همچین کسانی هستند که هیچ نقطه تاریکی در گذشته ندارند.

مطمئنم جوان هایی هستند که به دلیل اینکه پدر یا نیاکانشان آدم های برجسته ای هستند، از همان کودکی آنها را در چهارچوب های بسته فکری به فراگیری درس اخلاق و تذکیه نفس وادارشان کرده اند . چنین کسانی هیچ چیزی از گذشته شان برای کسی قابل پنهان کردن نیست، شاید در آینده روز نوشت های شخصی شان را بدون هیچ تغییری چاپ کنند و در اختیار همه قرار بدهند، اما من این آدم ها را بی مایه و سبک می دانم ، چون از نسل کسانی هستند که به یک اصول مشخصی معتقد بوده اند و این اعتقاد به اینها ارث رسیده و هیچ چیزی از خودشان ندارند ، هیچ چیز را با تجربه به دست نیاورده اند، یک عقل ناقص و اصول غیرقابل انعطاف که هیچ به درد زندگی نمی خورد. چون زندگی ورای همه این چیزها باید تجربه شود . و تجربه مثل اعتقاد نیست که به آدم ارث برسد. در واقع مفهوم زندگی با تجربه کردن چیزهای بد یا خوب یا حتی مبتذل به دست می آید. شاید تصویر گذشته کسی مثل من که تحت تعالیم اخلاقی و اون چهارچوب ها بزرگ نشده ام زیاد جالب نباشد اما نباید در پی انکارش به دلیل اینکه مطابق سلیقه کسی یا کسانی نیست هم باشم، چون این پستی ها و بلندی ها این خط کج و معوجی که از گذشته تا حال با من آمده نشان می دهد که واقعا "زندگی" کرده ام و توانسته ام از وسط خوبی ها و بدی ها "من" یی را بسازم که براساس قوانین همین زندگی بنا شده. فکر می کنم این ساخت و ساز یک نقطه اشتراک دیگر برای اغلب آدم هاست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1390   توسط ایمان  | 


هر چه می‌نویسم پنداری دلم خوش نیست و بیشتر آنچه در این روزها نبشتم همه آن است که یقین ندانم که نبشتن بهتر است یا نانبشتن.
ای دوست! نه هر چه درست است و صواب بود، روا بود که بگویند … و نباید که در بحری افکنم خود را که ساحل‌اش پدید نبود، و چیزها نویسم بی«خود» که چون وا«خود» آیم بر آن پشیمان باشم و رنجور.
ای دوست می ترسم…و جای ترس دارد …از مکر سرنوشت…
حقا و به حرمت دوستی، که نمی‌دانم که این که می‌نویسم راه سعادت است که می‌روم یا راه شقاوت؟ و حقا، که نمی‌دانم که این نبشتنم طاعت است یا معصیت؟
کاشکی که یکبارگی نادان شدمی تا از خود خلاصی یافتمی!
چون در حرکت و سکون چیزی نویسم، رنجور شوم از آن به غایت!
و چون در معاملت راه خدا چیزی نویسم، هم رنجور شوم!
چون احوال عاشقان نویسم نشاید،
چون احوال عاقلان نویسم، هم نشاید،
و هر چه نویسم، هم نشاید،
و اگر هیچ ننویسم هم نشاید،
واگر گویم نشاید،
و اگر خاموش گردم هم نشاید،
و اگر این وا گویم نشاید و اگر وا نگویم هم نشاید
و اگر خاموش شوم هم نشاید ...

رساله عشق / عین القضات

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1390   توسط ایمان  | 


بگذار ببووَسم ت
نگران نباش
کسی ما را نمی بیند

این شعرها همه سانسور می شوند.

«رضا کاظمی»


پ.ن بی ربط : این روزها موسیقی زیاد گوش می کنم . و بیشتر هم از نوع فرنگی اش. با یکی دو تا گروه خوب هم آشنا شدم از جمله coldplayکه یه گروه راک هست . این آهنگ رو از این گروه گوش کنید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390   توسط ایمان  | 

در این جا مواجه شدم با یک عالمه کله که نه اسم صاحبانشان را می دانستم نه می دانستم چه نو ع کله ای است . منظورم این است که طرف روشنفکر بوده یا روشنفکر نما ، یا یک آدم معمولی یا یک دکتر دندانپزشک کوفتی ( که از همه شان متنفرم) یا خیاط یا .... . هر چه که بود خوب بود. رو به رو شدن با همچین صحنه ای یک از آرزوهایم بود . اینکه بتوانم خودم، خودم را انتخاب کنم. همان جوری که دوست دارم باشم. نه چیزی که به اجبار به تو انداخته اند و باید هر جور شده تحملش کنی، این گوشه موشه ها بپلکی تا عاقبت دخلت بیاید. منظور بودن و نبودن تو این دنیا نیست، موضوع چه جوری بودن تو این دنیاست که گاها به ما تحمیل شده  و می شود. مثل ارث به ما رسیده و ما هم باید دنباله رو باشیم. مثل دین اکثر ما که مورثی است نه انتخابی.  مثل ج .ا که سی سال پیش برای ما تصمیم گرفت چه طوری زندگی  کنیم . البته هستند افرادی  که با این وضعیت دارند زندگی می کنند و خیلی هم  راضی هستند و به آفریده شدن خودشان و به ارثی که برای شان گذاشته اند احسنت می گویند و هی برای خودشان اسپند دود می کنند و صدقه می دهند؛ من با این دسته آدم ها کاری ندارم . بذارید کار هم نداشته باشم . فرق ما در این است که اونها اغلب نهایتا خیلی دیرتر از من و افرادی که فکر می کنند "اینجوری خوب نیستند" به این نتیجه می رسند. اما ....

کلی حرف دارم برای گفتن ، بذارید انتخاب کنم، بذارید قلش بیاد دستم ، خواهم گفت .

پ.ن  : این
آهنگ از گروه ردیوهد قسمت کوچکی از حال و هوای الان من رو نشون میده. 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مهر 1390   توسط ایمان  | 

می خوام بفرستمش هوا. انقدر بالا که دست خودم و هیچ کس بهش نرسه. به کار من که نیومد بلکه اون بالا به درد پرنده ای چیزی خورد. شایدم شکم یه چرنده رو سیر کرد. برای ادامه زندگی می خواهم آگهی بدهم به روزنامه و بنویسم که : به یک کله درست و درمون، همراه با تمام مخلفات لازمه که هیچ وقت هنگ نکند و هواس پرتی نداشته باشد و کلا و اینها احتیاج دارم.

پ.ن : آنقدر سطح فکرم بالاست که حتا مغزم به آن دسترسی ندارد.

 
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مهر 1390   توسط ایمان  |